اعترافات یک شاعر


حرامزاده
نوامبر 14, 2009, 3:25 ق.ظ
دسته: شعر | برچسب:

سلام ایران!

من دختر حرامزاده ی توام

پدرانم را می شناسم

ناصرالدین شاه و ملیجکانش

و مادرانم

زنان گیس بریده ی اندرونی ها

من دختر حرامزاده ی توام

آن ارگ بم 

که دو پایش در زلزله هایت فرو رفته ست

همان زاینده رودی

که دیگر

نمی زاید

 

صدها سال می شود

و این اولین نامه ای ست که برایت نوشته ام

می دانم

پدرت مرده است

و مادرت بر سر بریده ی خودش

تاج می زند

پسرت هم سرباز بوده است

و شیمیایی آبادان و خرمشهر و اهواز

می دانم

همیشه جنگهایت نبردی مقدس بوده اند

و کتابهای آسمانی ات

معجزات خدایان کوری که حروف نابینایان* می دانسته اند

شاید برای همین

تنها مردگانند که می توانند تاریخ تو را

ادراک کنند

 

سلام ایران

من دختر حرامزاده ی تو ام

و امروز که حامله ام

جنینم درخت نحیفی ست

که هرگاه به تجاوز خواهران کوچکش فکر می کند

می لزرد و برگهایش

زرد می ریزند

 

سلام ایران

من دختر حرامزاده ی تو ام

و دوست دارم آنقدر صدایت کنم

تا بفهمند هنوز هم زنده ای

که اگر نه

تنها چون ندا

پس از مرگ 

مشهور خواهی شد. 

 

-لیلا فرجامی